تبليغاتX
تنهاترین شبگرد
اینجا مثل جمعه بازار مشهد هرچی بخوای داریم
سلام دوستان گرام

خیلی وقت شده فرصتش گیر نیومده تا با شما باشم اما امروز رو واجب دونستم که بیام وبه همه شما دوستان توصیه کنم که در انتخابشرکت کنید .

اما امیدوارم کسی رو اتخاب کنیم که امید داشته باشیم به ایرانی شاد و آبادcartoon-havadaran8s.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 4:52  توسط خفته بیدار  | 

فریاد سکوت

یزید کلمه نبود

    دروغ بود

        زالویی درشت

             که اکسیژن هوا را می مکید

  دستمال کثیفی

      که خلط ستم را در آن تف کرده ای

            " سرقت نام انسان "

       و سلام بر تو

            که مظلوم ترینی

                   نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند

                               بلکه از این رو که دشمنت این است

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 9:37  توسط خفته بیدار  | 

عکس عاشقانه - گالری عکس عاشقانه گالری

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 4:6  توسط خفته بیدار  | 

+
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 8:27  توسط خفته بیدار  | 

+
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 8:25  توسط خفته بیدار  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 10:11  توسط خفته بیدار  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 10:10  توسط خفته بیدار  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 10:8  توسط خفته بیدار  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 10:6  توسط خفته بیدار  | 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند :

و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت

مي آيد، من تنها گوشي هستم

كه غصه هايش را مي شنود

و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد

و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند

گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست."

گنجشك گفت "

لانه كوچكي داشتم ،

 ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام .

تو همان را هم از من گرفتي .

اين توفان بي موقع چه بود ؟

چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟

و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.

سكوتي در عرش طنين انداز شد .

فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود .

خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.

انگاه تو از كمين مار پر گشودي .

گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم

از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود .

ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.

 هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 5:30  توسط خفته بیدار  |